همه مي گذرند و مي گويند:
" چقدر عجيب عاشق شدي! "
و من بي توجه به گفته ها،
دامن چين چين آرزو مي پوشم
و پولك شادي به سر مي زنم
تا تو بيايي...........
با طنين فراموشي نبودن ها
ولي كم كم، پولك ها شل شدند و افتادند
و تيك تاك ثانيه هاي انتظار
به من فهماند،
چقدر دير است!
و ديدم كه تو هرگز نمي آيي
نمي خواهم باور كنم كه حالا
ميان اصوات خاموش اشك
همه مي گذرند و مي گويند:
" چقدر ساده فراموش شدي! "
شانه اي مي شدم و در ژرفاي شبهايت به آرامش مي رسيدم اگر مرا به حريمت راهي بود به روي گونه هاي مي خزيدم و همراه با تبسم هاي شيرينت قله هاي ابتهاج را در مي نورديدم اگر مرا به حريمت راهي بود

بر لبانت مي نشستم و ترانه ي عشق و شيدايي را نجوا مي کردم اگر مرا به حريمت راهي بود
پوپکي مي شدم و شب تا به صبح در کنار بسترت مي آرميدم اگر مرا به حريمت راهي بود بر خامه ي قلمت جاري ميشدم
بر سپيدي صفحه ي کاغذت مي چکيدم و مي نگاشتم که نازنينم آيا مرا به حريمت راهي هست؟؟؟؟؟؟؟؟

|