| 
دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای
سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.
شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.
و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....
آه دلم گرفته است .....

|